یادداشت مخاطبان

شعر دو کاج فارسی پنجم دبستان

وقتی خودم در اوایل دهه هفتاد دانش‌آموز بودم یادم هست که شعر دو کاج تاثیر عمیقی بر من گذاشته بود حتی همین امروز هم در ذهنم هر از گاهی این را زمزمه می‌کنم «دور شو دست از سرم بردار، من کجا طاقت تو را دارم!»

آنقدر این شعر عمیق و تکان‌دهنده بود که هم آن زمان تا ژرف‌ترین نقطه وجودم تاثیر گذاشت و هم پیام آن را تا همین امروز که در آستانه چهل سالگی هستم به یاد دارم.

البته احتمالا همه شما می‌دانید که شاعر عزیز این شعر زیبا چند سال پیش دست به تغییر شعر زد و نسخه جدیدی از آن را منتشر کرد که پایان غم‌انگیز و عبرت آموز آن را تبدیل به سرانجامی زیبا و ملایم نمود. یعنی به جای اینکه در اثر بی‌مهری کاج همجوار، هر دو کاج از میان برداشته شوند، کاج همسایه با کمک به رفیقش، نه تنها او را نجات می‌دهد بلکه آن آبادی را هم تبدیل به کاجستان می‌کند.

من کاملا درک می‌کنم که فضای تلخ و مغموم شعر اول با تبدیل شدن به فضای صلح و آشتی و مشارکت نسخه دوم، راه‌حلی زیبا و همدلانه برای مشکلات جامعه انسانی ارائه می‌کند اما سوالی که دوست دارم بپرسم این است که آیا در ادبیات کودک نباید هیچ جایی برای داستان‌هایی با روایت و پایانی تلخ وجود داشته باشد؟ آیا تنها آموزش از طریق خلق فضای مثبت و همدلانه ممکن یا مطلوب است؟ و سوال بزرگتر اینکه آیا شعر درخت کاج نسخه جدید، توانسته همان تاثیر عمیق و ماندگار نسخه اول و البته مغموم شعر را بر مافی‌الضمیر کودکان گذاشته باشد؟

نظر شما چیست؟

در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده ، دو کاج ، روییدند
سالیان دراز ، رهگذران
آن دو را چون دو دوست ، می دیدند
روزی از روزهای پاییزی
زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاج ها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تامّل کن
ریشه هایم ز خاک بیرون است
چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی
مردم آزار ، از تو بیزارم
دور شو ، دست از سرم بردار
من کجا طاقت تو را دارم؟
بینوا را سپس تکانی داد
یار بی رحم و بی محبت او
سیم ها پاره گشت و کاج افتاد
بر زمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط ، دید آن روز
انتقال پیام ، ممکن نیست
گشت عازم ، گروه پی جویی
تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم
راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگ دل را نیز
با تبر ، تکه تکه ، بشکستند

از : محمد جواد محبت

***

دو کاج (نسخه ی جدید)


در کنار خطوط سیم پیام ،خارج از ده دو کاج روئیدند

سالیان دراز رهگذران ،آن دو را چون دو دوست می‌دیدند
روزی از روزهای پائیزی ،زیر رگبار و تازیانه باد
یکی از کاجها به خود لرزید،خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا ،خوب در حال من تأمل کن
ریشه‌هایم ز خاک بیرون است،چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با نرمی
دوستی را نمی برم از یاد،
شاید این اتفاق هم روزی
ناگهان از برای من افتاد.
مهر بانی بگوش باد رسید
باد آرام شد، ملایم شد،
کاج آسیب دیده ی ما هم
کم کمک پا گرفت و سالم شد.
میوه ی کاج ها فرو می ریخت
دانه ها ریشه می زدند آسان،
ابر باران رساند و چندی بعد
ده ما نام یافت کاجستان …

نمایش بیشتر

‫۲ دیدگاه ها

  1. من فکر کنم ما دهه شصتی ها همه چیزمون مثل همین شعر بود مثلا کارتون هایی که میدیدیم مثل هاچ زنبور عسل یا نل یا باخانمان یا هر کدوم دیگه شون پر از درد و رنج بودن و بعضی قسمتا هم خیلی غم انگیز می شدن شاید واسه همینه این قدر روی ما تاثیر گذاشتن ولی بچه های الان چیزایی کهی میبینن به نظرم خیلی گل و بلبله و خیلی درد و رنج رو تو کارتونها و کتاب و داستان ها و شعرها حس نمی کنن. نمی دونم خوبه یا بد

  2. خود من یک کتاب داستان الیور تویست داشتم که پدرم برای پایان سال کلاس اولم برام خریده بود. آنقدر تصاویر و داستان سیاه و تاریک بود که من می ترسیدم ازش و گاهی به خوابم می آمد. اما فکر میکنم همان فضای تاریک و ترسناک آن داستان و آن کتاب چیزی بود که در تمام طول تاریخ بر نسلهای متمادی تاثیر گذاشته و چارلز دیکنز را به یکی از معروف ترین داستان نویسان جهان و ادبیات کودک تبدیل کرده.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا